سيريل لويد الگود ( مترجم : محسن جاويدان )
177
طب در دوره صفويه ( فارسى )
در اين جهان هيچچيز وجود ندارد كه من از آن آگاه نباشم « 7 » . بديهى است به رغم تمام پيشبينىهاى ايمنى كه براى فصد كردن به عمل مىآمد و من شمهاى از آنها را تا اينجا شرح دادهام و بعدا نيز به بقيه آن اشاره خواهم كرد ، باز به هنگام فصد حوادثى رخ مىداد كه رايجترين آن قطع اشتباهى سرخرگ بجاى سياهرگ و چرك كردن جاى نشتر بود . على افضل قاطع در كتاب قربادين خود جريان فصد هلاكو خان را كه هر دو حالت فوق در آن به وقوع پيوست اينطور شرح مىدهد : « . . . و حكيم على در شرح قانون نقل نموده كه هلاكو خان را فصد كردند و نيشتر به شريان رسيده اطبا مضطر شدند يكى از امراى حبشه كه خالى از فطونت و ادراكى نبود بفرمود تا دست او را در زير چله كمان نزديك به گوشه كمان گذاشته چله را به عنف تمام بلند كرده ترك دادند تا به ضرب تمام بر محل فصد فرود آمد مكرر چنين كردند تا آن موضع ورم كرده خون بايستاد و بعد از هفته آثار نفخ و جع در آن ورم بديد آمد و همگى از تفجير آن ورم انديشهناك شدند و خائف بودند كه مبادا محل فصد منقح گردد آخر امر خواجه نصير الحق و الدين الطوسى حاضر گرديد از موضع مناسب بفرمود تا بشكافتند و چرك بسيار بيرون آمده به مراحم مناسبه ملتحم گرديد و زائل شد « 8 » . بيشتر كتب طبى فارسى حاوى مطالبى درباره رگزنى هستند كه ظاهرا براى استفاده پزشكان و دانشجويان پزشكى نوشته شدهاند و بسيارى از كتب تشريح نيز داراى جداول و تصاويرى مىباشند كه محل سياهرگها و نقاطى كه بايد براى هر بيمارى به خصوص فصد بشود مشخص شده است . رگزنى به طور كلى توسط سه گروه جراح ، پزشك و دلاك صورت مىگرفت و انتخاب فردى از يكى از اين سه گروه بستگى به موقعيت اجتماعى و ميزان ثروت كسى داشت كه مىخواست خون بگيرد . اگر او از اعيان و اشراف و يا ثروتمندان شهر بود پزشك يا جراحى را فرامىخواند و در غير اين صورت كار به عهدهء دلاك محول مىگشت . رگزنى و خونگيرى به تدريج دامنهء وسيعى پيدا كرد و از صورت سادهء اوليه خود خارج شد به اين ترتيب كه جراحان ابتداء سعى كردند بفهمند از كدام يك از وريدها مىتوان خون گرفت و بعد در پى آن برآمدند كه معلوم كنند خون گرفتن از هر رگى براى درمان چه بيمارى مناسب است . طبيعى است كه عدهاى نيز اصلا با اين روش درمان موافق نبودند و نتايج حاصله از آن را اتفاقى مىدانستند .
--> ( 7 ) - در داستانهاى هزار و يك شب داستانى با اين مطالب وجود ندارد اما پايان داستان احدب با جملاتى به اين مضمون ، همين مفهوم را مىرساند : « پس دلاك مكحله درآورد و با روغن كه در مكحله داشت گلوى احدب را چرب كرده و او را بپوشانيد تا عرق كرد و آنگاه منقاشى درآورده بر گلوى احدب فرو برد و استخوان ماهى را بدرآورد و در حال احدب برخاست و عطسه كرد . . . ( مترجم ) ( 8 ) - منافع افضليه - كتابخانه مجلس شوراى ملى